انسان وعشق
 




عشق و انسان


عشق را تقديس ميكنم

و انسان را

كه عشق را أفريد

تو را مقدس مي دانم

كه عاشقي و معشوق.

و بي هيچ عذر و بهانه اي

دوست ميداري انسان را،

و عشق ميورزي بي ادعا.

و اين چنين، من خدايم را برگزيدم.

تا سر تعظيم در برابر موهومات،

فرود نياورم.

.................-


بازگشت از اعماق



در اعماق تار و پود زندگي خويش،

بسان گره ساده يك گلیم كهنه گم ميشوم.

گرد و خاك زمانه دور،

پوشش نامناسبي ايست.

براي افكار وحشي من.


گلیم پا خورده هستی من،

از درد نامردمی ها،

از زخم نارفیقها،

به خود می پیچد.


تار و پود این گلیم کهنه،

از هم باز می شود.

و من از اعماق خویش، 

فریاد دلتنگی، می شنوم.

فریاد پشیمانی،

فریاد حصرت آخرین دیدار،

آخرین کلام،

آخرین خداحافظی.


من تار تار وجود خويش را،

 از هم باز مي كنم.

تا اين گليم هستي را،

از نوببافم.

سر نخ ها، اما

گم مي شوند.


پشمهای خام و بی رنگ، 

هذيانهاي شبانه  ام را افزون مي كند.

و من دوباره 

اولين رج گلیم هستی را،

گم ميكنم.


از نو

تارها را باز مي كنم.

و تارهای پوسیده را،

دور می ریزم.

تلاش دارم که از نو،

به بافتن گلیم زندگي خويش،

همت گذارم.


زمان به سرعت مي گذرد.

و من در كار بافتن زر بافت  خويش.

از نو هستم.

روزها به هفته ها

و هفته ها به ماه ها تبديل مي شوند.

و من گاه و بیگاه در كلافهاي بافته.

و نبافته خویش،

سر در گم،

غوطه می خورم.


دستی به یاری،

سر نخی در دستم می گذارد.

و شانه ای به همیاری،

شانه به شانه ام می دهد.

دستان هم یاران،

نخ ها را می ریسند.

و رفیقان راه،

تارهای لرزان دار گلیمم را،

توان مقاومت می بخشند.


رنگ و لعاب خوش گلیمم،

خودی نشان می دهد.

لرزه دستانم، گم می شود

و دستانم به بافتن خو می گیرند.

رج های پی در پی،

رنگ های شاد زندگی.

گلیم هستی ام، 

دوباره قد می کشد.

و من دوباره،

از اعماق خویش،

خندهْ خشنودی، می شنوم.


..........



رودخانه ذهنم

رودخانه ذهنم، پر هیاهوست.

در من کلامی پنهان است.

باران حروف، غرقم می کند.

صدای گنگی در گوشم پر می شود.

دهانم را باز و بسته می کنم.

اما کلامی مفهوم، بیرون نمی آید.

قلم بر می دارم،

و بر کاغذ سفید می چرخانم.

نقوشی عجیب هویدا می شود.

قلم بر زمین می گذارم،

چشم فرو می بندم،

و در خلوت خویش می خزم.

..........



جوانان

زندگى را قبله کردیم

و مرگ را تقبیح.

آنزمان که مرگ پرستان شب زنده دار،

سرود مرگ خنده ها را، آواز دادند-

خنده را شعار کردیم.

و رقص موزون "کار" را

در جشن های میلیونى

رقصیدم.

که موزیکمان شادی را

تقسیم مى کرد.

پایکوبیمان آتش بود،

که مى سوزاند.

و قهقه های شادمان

رگبار مسلسل

که درو مى کرد-

غم را

مرگ را

و شب را.

نوامبر ٢٠٠٠

..........


گل آلبالو

درخت كوچك باغچه خانه ما،

جوانه زده،

اين كوچلو،

درخت ألبالو است.

سرخي آلبالو،

و مزه گس و ترش آلبالو را،

زير زبانم،

حس مي كنم.

ريشه هاي اين درخت كوچك،

در قلب من،

مي رويد.

كجا من ريشه دارم؟

ريشه هاي درخت آلبالو

جا باز مي كند.

قلب من كش مي آيد.

من كش می آيم

از اين سوي آبها

به سرزمبن سوخته.

من ريشه هايم را،

پاس مي دارم.

من اب كارون مينوشم.

من شنا ميكنم،

در خزر،

من زنده ام.

من تو را دوست دارم.

من او را دوست دارم.

من مردمم را دوست دارم.

ولی من جنگ طلب نیستم.

من نژاد پرست نیستم.

من عاشقم.

عاشق تو.

عاشق او.

عاشق انسانیت.

عاشق آزادی.

عاشق برابری.

۲۰۱۲/۰۴/۲۸

................


رنگ آسمان

اینحا آسمان همان رنگ است.

اینجا زمستان است.

و روییاههای دیدار دیار، یخ زده است.

اینجا هم دلی سخت تنگ است.

ولی این دل به سودای عشق گرم است.

اینجا هر سحبگاهان بذر امید در دل میافشانیم.

و شامگاهان تلاشمان را با لبخندی، ارج می نهیم.

..........


دستهایم؟

دستهايم را با ساطور در ميدان آزادي بريدند

و زبانم را در ميدان انقلاب از حلقوم كشيدند.

پاهايم را در خيابان كارگر قطع كردند

و تنم را بر سردرگاه دانشكاه آويختند.

قطره هاي خونم اينك،

آوازه خوان ميدانها و خيابانها.

مشك بردار و قطره، قطره جمع ‍کن.

لاله های پار‍ک لاله،

خش‍ک می شوند.

لاله ها را دریاب.


۲۰۱۲/۰۴/۱۸


تنهایی


انعکاس اشعه خورشید

بر تيغه كوه

در غروب طولاني ترين،

روز تنهايت،

كدام پيام مخفي را مًُرس ميكند.

فردا كوه بلند تر نمي شود

اما تنهايي تو به أخر ميرسد.


۲۰۱۲/۰۴/۰۸



سایه روشنهای ذهنم را ،

غربال ميكنم

تا خرده شيشه

وارد معدن الماسهايم نشود.

اين كار هر شامگاه من است

اينان كه تن را،

به اسايش خيال بسپارم.


۲۰۱۲/۰۴/۰۷



یک سبد گل خنده


دلتنگي من كويري است از عطش،

دنیایی ازآب هم نیست چاره سازش.

از ديدار بگو، از دیدار یار بگو!

هر چند سوزاندند پر پروازش.


این روزها کلمات کار شلاق را می کنند

و تصاویر کار شکنجه گر را.

قلبم به درد می پیچد،

من دارم غرق می شوم در این همه اشک و آه.


این همه چشم پر اشک،

این همه زجر و زار.

این همه ناامیدی از فلک

این همه طناب دار.


چرا لبانتان خالی از تبسم است؟

پس خنده هایتان کجایند؟

و صحفه های این دنیای مجازی

چرا این همه خونینند؟


ستاره ها به لبخند محتاجند.

ابرها به امید باریدن.

من به خیال گونه تو را بوسیدن.

ونسل تو، فقط به معصومانه خندیدن.


صحفه مونیتورت را به رنگ دریا کن.

ماهیهای کوچک آواره را رهنما باش.

من قطره ام، تو دریا باش.

من کوچه ام، تو دنیا باش.


سبدی گل خنده به ارمغان بفرست.

هیهات که من چه ها آغوش گرم را ز دست دادم.

و حال حسرت آغوش پدرانه و مادرانه،

آغوشی گرم به رسم هدیه بفرست.


مهربان! به من رحم کن!

به چشمهایم لبخندی ببخش،

به گوشهایم آهنگی، سازی و صدایی.

به قلبم، آرامشی، نوری و امیدی.


۲۰۱۲/۰۱/۲۲

.............



خیال دیدار تو


خیال دیدار تو میرقصد بر بال باد

و من روزم را ارزان می فروشم به یک آه،

دیدار تو در خواب،

بسان زورق روییهای آدمی بر آب.


... ستاره باران شبم با برق چشمانت،

خوشا شبی که از یلدا، طولانی تر باشد.

قول بده که تبسمت همیشگی باشد

و من تلاش دارم که روحم خوش خوابتر از این باشد



................


نامیدی نه!


ز دلتنگی بگو ولی از ناامیدی نه  

از تنهایی بگو ولی از مرگ نه

از مبارزه بگو ولی از خانه نشینی نه

از پیروزی بگو ولی از شکست نه.


از دلتنگیم شمشیری آبدیده می سازم

و با تنهایی های خویش آنرا صیقل خواهم داد

از شکستهایم پل پیروزی می سازم

و یاران عااشق را از آن پل عبور خواهم داد.


۲۰۰۱/۱۲/۳۱

.........



برای تو نیلوفر برادر زاده (خواهر کوچکم) گلم. یادت و خاطره ات برای من جاودانه است.

۲۰ دسامبر ۲۰۱۱ استکهلم.


هجوم خاطره های کودکی و نوجوانی

به کوچه باعهای ذهن شوک شده ام، فلجم می کند

گیج و مبهوت بر در و دیوار خانه چنگ می کشم.

هیچ کلامی و هیچ دارویی آرامم نمی کند.


بر دریاجه خاطراتم تصویرهای نیلوفری شناورند.

خاطرات کودکیم را با اشکهایم تبرک می کنم.

نگاه کودکانه ات همه تصویرها را می پوشاند.

لبخند معصومانه ات نیلوفر بارانم می کند.


صدای آوازه خوان نیلوفر من

دگر بار همسفر من در دالانهای خاطره می شود.

تولد آبی گل نیلوفر

و عروسک بازیهای کودکانه من و نسرین .


هیچگاه صدی اعتراضت را نشنیدم

یک دنیا لبخند بودی و رضایت

و ما شادمانی کودکانه ات را

با شیطنتهای کودکانه مان تکمیل می کردیم.


جهره معصومانه و بیگناهت،

همچنان پرده سینمای دوره کردن خاطراتم خواهد بود.

و گل نیلوفر، گل اصلی باع روییاهایم.

با آرزوی دیدار تو در این باع، به انتظار خواهم بود


.....................................


برای ایرج

غم دلتنگی یاور و دیار

سنگین تر از هوای پاییزی

بر قلبم آوار می شود

و یاد تو دگربار مرا زمینگیر می کند


کدام حق، حق زنده ماندن من است

کدام حکم، حکم رفتن تو بود

بی دلیل نیست ماندن من و رفتن تو

بی دلیل نیست آه من و نبودن تو


و من بعد از سی سال هنوز جستجوگرم

تا بیابمت در هر وهم خواب و بیداری.

وهمچنان جویای جواب باشم.

اما تو با لبخند همیشگیت هنوز هم از جواب طفره می روی


۲۰۱۱/۰۹/۲۴

..........


بهار

در کوچه پس کوچه های ذهن من

صدای پای بهار میآد.

بر نسیم رؤيیای من،

بوی بهار، سواری می کند.


باد آرزوهای دور،

در وجود من می چرخد.

شوق دویدن،

در رگهایم، پایین و بالا می پرد.


شقایق ها،

در مردمک چشمانم، گل می دهند.

آب جاری چشمه

شقایق ها را سیراب می کند.


زندگی زیر پوست تنم،

غلغله براه می آندازد.

تبسم،

بر لبانم می رقصد.


خورشید از لابلای ابرهای خاکستری

به اطاقم، سرک می کشد.

پرنده ای شوخ

بر پنجره بسته، ضرب می گیرد.


من گرم می شوم.

من شاد می شوم.

من امید می شوم.

من خنده می شوم.

…………………………



برای ناهید


وقتی عشق در نگاهت جوانه زند.

درنگاه مردی جوان،

غرق شدی

و با نگاه معصومت،

پرچین می بافتی،

تا عشقت را محفوظ داری،

از اشعه داغ خورشید.

غافل از اینکه،

مشعل بدستان سیاه دل،

نقشه به آتش کشیدن کلبه عشقت را،

در سر می پروارندند.

من نگاه شوق زده ات را،

به هنگام دیدار جوانکمان،

هرگز فراموش نخواهم کرد.

شوق زندگی و عشق را،

در دریای دنگاهت.

هرگز، هرگز فراموش نخواهم کرد.

………………………


ی گویند: سال نو، روز نو، جامه نو، روزی نو و باید اضافه کرد آدم نو، فکر نو، ایده نو. من و تو دیگر آدم دیروز نیستیم. دیروز و همه روزهای سال گذشته به تاریخ پیوست. پس چه بهتر که تجربه سال گذشته را با خود به دنیای سال جدید ببریم. دیروز پله ای ...برای صعود به امروز بود و پارسال پله ای برای صعود به امسال. خانه تکانی درونی بکنیم. هر فکر کهنه، آزار دهنده و ناامید کننده را به دور بریزیم. هر سنگی که دیروز، جلوی پای ما گذاشت، در روز نو و سال نو آن را برداریم. باور کنیم خویش را و توانایی های خودمان را. باور کنیم که خوشبختی فقط با دستهای ما ساخته می شود نه فرشته های آسمانی. باور کنیم که *کار نیکو کردن از پر کردن است*. همه چیز تمرین است حتی فکر خوب داشتن و مثبت فکر کردن. باور کنیم که سرنوشت ما در دست خود ما است. نجات دهنده و نجات شونده ما هستیم نه هیچکس دیگر. من قصد دارم در نوروز، روز نو، صعود کنم به پله ای بالاتر از دیروز، تو چی دوست من؟

سال نو مبارک، سال پر از شادی و موفقیت برای همگی آروزمندم

……………..


هر حرف ساده

همراه يك نگاه عميق رفیقانه

تبديل مبشه به شعری زيبا و عاشقانه


و هر حرف عالمانه

اما بدون هيچ احساس رفيقانه

تبديل مبشه به باد زمانه

……………………….…………….



رؤيایي باش حتي در بيداري!

بيدار باش حتي در خواب رؤيایي!

خواب نیستم،

پلكهايم از بي خوابي بر هم افتد.

من چشم دل فرو نبندم هرگز.

با چشم دل مي بينم تو را،

و با گوش جان ميشنوم ترا،

چه در خواب چه در بيداري.

……………..




از تو وحشت دارند


وحشت دارند

از گيسويت

از صداي خنده هايت

از سفيدي دندان هايت


از نمايش

پيچ و تاب تنت

از رقص موزون

لبانت،

وحشت دارند


از صداي گامهايت

بر سنگفرش خيابانها

از طنين فريادت

در ميدانها،

وحشت دارند


من وحشت را

از لحن صدايشان

كلمات نوشته هايشان

بيرنگي چشمانشان

و گاز گرفتن رقبايشان

سدرگمي جناحهايشان،

حس ميكنم ، ميبينم.

از تو "زن برابري طلب"

وحشت دارند.

……………………….



خنده باران کن




روزگار تلخ را،

خنده باران كن!

فردا كه از خواب بيدارشدي،

با يك مداد به رنگ شقايق.

روي لبات يك تبسم،

نقاشي كن.

ظهر كه شد،

يك غنچه بنفشه بنفش،

توي دلت بكار.

شب كه شد،

دو ستاره،

از ماه قرض بگير،

و توي چشمات بگذار.

نبمه شب كه شد،

در خلوت مهتاب،

به ديار يار برو.

روزگار تلخ را ،

خنده باران كن!

................


من هیچوقت خودم زندانی نبودم و لی اگر زندانی بودم فکر کنم این شعر را می نوشتم




 

"تنها در این سوی دیوار"

 منوچهر ماسوری خرداد 1380

 

هر ثانیه،

برایم سالى ست.

و هر روز این تنهایى-

به درازای سال نوری.

###

مهرباتبرینم !

روئیاهایم را-

در این خلوت سرد و تاریک تنهایى-

به یاد نگاه دریایى تو مى سپارم-

تا سبکبال،

در امواج درخشان اشعه های گرمش،

یک لحظه،

فقط یک لحظه -

بیاسایم.

###

زیباترینم !

روئیاهایم را-

در این سلول تنگ و خفه،

به یاد دستان بخشنده ات مى رسانم،

تا تن خسته و زخمى ام را،

نوازش دهند-

به عشق.

و یک لحظه،

فقط یک لحظه-

التیام گیرم.

###

محبوبترینم !

روئیاهایم را-

در این دخمه متعفن -

که بازدم برای "انسان"،

شکنجه ایست مدام.

پرواز دهم-

تا آنسوی کره خاکى -

تا شاید در آغوش عاشقانه تو

فرود آید.

تا یک لحظه،

فقط یک لحظه-

من بخوابم.

###

بهترینم !

روئیاهایم را،

-اما-

فرشتگان این "خدا" داران-

در میانه راه،

اسیر مى کنند.

و روئیاهای بیگناه و پاک من -

زیر شلاق عاشقان "بهشت"

و شاگردان وفادار "امام"

ضجه مى کشند.

دردِ "جانم" دیگر آزارای نیست.

فریادهای جانکاه روئیاهایم،

-اما-

قلبم را-

سخت به درد مى آورد.

١٣٨٠خرداد

..................


کودک و بار


سنی ندارم

اما ک‍مرم خم شده.

نه بر اثر پیری.

به دنبال لقمه نانی.

بار می ‍ کشم بر دوش،

و خم می شوم

در برابر صاحبان سرمایه.

اختیار خوابم را دارند.

اختیار بدنم را دارند.

و من ذره ذره

وجودم را،

می فروشم به لقمه ای نان

تا گرسنگی را مغلوب شوم




-----------------------------------------------

من در زمان اسير مي شوم.

يك دقيقه چقدر طولانيست.

دوري از تو،

يك ثانيه هم زياديست.


--------------------------------------------


--