کودک ناتوان، کودک توانا
این مقاله اولین بار در سال ۲۰۰۵ در نشریه کودکان مقدمند منتشر شده است.

شنیدن جملاتی از قبیل، بچه است نمی فهمند، بچه است نمی تواند کاری کند، در جامعه چنان عادی است که کسی به فکر نمی افتد که آیا واقعأ این طور است. در سالهای اخیر در میان پدادگوگها، روانشناسان و کلأ کسانی که با کودکان و بطور ویژه با آموزش پرورش کودکان سر و کار دارند، واژه جدیدی می چرخد ”کودک توانا“. در دو دهه اخیر بر سر مفهوم کودک توانا، بحثهای بسیاری سر گرفته است و همچنان این بحث ادامه دارد. بسیاری از متخصصین و کارشناسانان علوم آموزشی و تربیتی معتقد هستند که کودک نه تنها ناتوان نیست ، بلکه بر حسب تجربیات و آموخته های زندگیش، از توانایی های بسیاری برخوردار است. مهم این است که روش ما با کودک چگونه است. این امری تعین کنند است. یعنی اینکه اگر ما معتقد باشیم که کودکمان نفهم است وکاری از برنمی آید. مسلم محیطی که ما برای رشد کودکمان فراهم می کنیم. محیطی نخواهد بود که وی ، تواناییهای خودش را به محک آزمایش بگذارد. بلکه محیطی خواهد بود که از وی یک کودک ناتوان، خواهد ساخت. اگر من به کودک مستقیم و غیر مستقیم بگم که تو نمی تونی، این کار و اون کار بکنی، کودک من باورش خواهد شد که توانایی انجام این کارها را ندارد. یک مثال می زنم که خودم شاهد ماجرا بوده ام. خانه دوستی مهمان بودیم و در باغچه جلوی خانه ایشان، زیر آفتاب بهاری نشسته بودیم و عصرانه می خوردیم و تعدادی از ما هم، آبجوهای شیشیه ای سبز و قهوه ای را یکی پس از دیگری خالی می کردند. بعد از ساعاتی میز پر شده بود از شیشه و بشقاب و لیوان. میزبان شروع کرد به خلوت کردن میزف یکی از بچه های یکی از دوستان ما که آنها هم جزء مهمانان بودند، بلند شد که کمک میزبان بدهد. این عزیز حدود پانزده سال سن دارد. پدر این کودک پانزده ساله ،  گفت بشین بچه تو نمی تونی، میاندزی، می شکنی ها. کودک  نگاهی به پدرش کرد و نگاهی به حاضرین، یکی از مهمانان گفت، چرا نمی تونه، بگذار بکنه یاد می گیره. اما پدر با همان لحن ادامه داد که نه نمی تونه ، من می دنم ، این اصلأ دست و پا چلفتیه . میزبان پا در میانی کرد و گفت، عیب نداره اگر هم شکست، مهم نیست، مال منه، اصلأ مهم نیست. کودک مورد بحث بطری ها و لیوانها را روی یک سینی گذاشت و به سوی آشپزخانه به راه افتاد. نگاه پدر با شک و تردید ، قدمهای او را می شمرد. چشمهای جمع نگاه پدر و گامهای کودک پانزده ساله را دنبال می کرد. گامهای اول او محکم و شمرده بود اما به پله ها که نزدیک شد، بدنش  شروع به لرزیدن ، پاهایش سست شد. در میانه پله 
بود که لرزش زانوانش، کنترل دستهایش را از دست وی خارج کرد. صدای شکستن لیوانها و بطریها، با فریاد ”نگفتم نگفتم“ پدر و هق هق  کودک، در هم آمیخت. این نمونه تیپیک پدر و مادرانی است که به توانایی های کودک خود باور ندارند. روش و رابطه ای که اینان دارند دقیقأ به همچون نتایجی می انجامد که کودک، اماکان رشد و تثبیت توانایی های خود را نمی یابد. کودک ناتوان، حاصل رابطه و برخورد ما با کودک است. کودکان توانایی های بسیاری دارند که باید زمینه رشد و تأیید آن ، برای آنان فراهم باشد. تمام بحث ”کودک توانا“ بر همین استوار است. در سالهای اخیر در اروپا و بویژه کشورهای اسکاندیناوی ، این موضع در دستور کار آموزش معلمین و پداگوگها قرار گرفته است.
هم اکنون در بسیار از مهد کودکها ومدارس سوید، آموزش و برنامه ی آموزشی بر مبنای این درک جدید از کودک ، سازمان داده شده است. این شیوه با مخالفت کسانی که به کودک توانا، اعتقاد ندارند، مواجه است. در هفه آینده این بحث را ادامه می دهیم.
 

همانطور که در قسمت اول بحث گفتم، مفهوم ”کودک توانا“ بسیار جدید است و هنوز بسیاری از معلمین و کارشناسان علوم آموزشی و تربیتی بدان اعتقاد ندارند. مخالفت این بخش که بطور سنتی کودک را ناتوان، می دانند با پیاده کردن ایدۀ کودک توانا در مهد کودکها و مدارس، رشد  و گسترش این ایدۀ را در اروپا، دچار مشگل کرده است.
قبل از هر چیز باید با درک ”کودک ناتوان“ به مقابله برخواست و این دیدگاه را، به عقب راند. پدران و مادرانی که با عشق وعلاقه، رشد فرزند خود را دنبال می کنند، باید با این دیدگاه بطور جدی مرزبندی کنند. رفتار ما با کودکمان، باید بر اساس اعتماد به توانایی های وی باشد. مسلم یک کودک دو ساله توانایی حل یک مسله ریاضی را ندارد. اما همین کودک توانایی غذا خوردن را با قاشق و چنگال دارد. لازم نیست به این کودک غذا خوراند. بهانه ” آخه اگر من بهش ندم نمی خوره“ فقط از سر تنبلی ما است که حوصله به خرج نمی دهیم و ساعتی در کنار فرزند دوساله امان بنشینم و با پشتکار به وی  یاد بدهیم که چگونه او می تواند از قاشق و چنگاه استفاده کند. بارها ما شاهد هستیم که چگونه مادر و یا پدر، کودک خود را  بعد از زمین خوردن فورأ از زمین بلند می کنند. ایشان حتی یک لحظه به کودک این شانس و فرصت را نمی دهند که خودش امتحان کند که آیا می تواند با اتکاء به توانایی خود از  زمین بلند شود یا نه؟ من به خوبی درک می کنم که بخشی از این عکس العمل پدران و مادران در رابطه با عشق وعلاقه ای  است که به فرزند خود دارند و نگرانند که مبادا کودکشان آسیب، ببیند. اما همین دخالت بیجای ما در امور ابتدایی و روز مره زندگی کودکمان، به وی آسیبهای بیشتری می زند. شما وقتی که با کودک دو سه ساله تان در پارک و یا خیابان قدم می زنید و به محض رسیدن به یک پله و یا پستی و بلندی زمین می رسید، کودک خود را کمک می کنید که از پله بالا برود، هیچگاه به وی این شانس را نمی دهید که خودش این کار را تجربه کند و تأییدی بر توانایهای خود، دریافت کند وبدین گونه، اعتماد به نفس خود را قوت بخشد. 
وقتی که شما به کودکتان، اعتمادتان را عملأ  در برخوردهای روزمره به وی نشان دهید. او توانایی های خود را هر روزه کشف و به مرحله محک زدن و تجربه کردن می گذارد. چرا باید، بندهای کفش یک کودک چهار ساله را پدر و یا مارش ببندد، چرا باید ما لباس به تن کودک چهار ساله امان بکنیم؟ چند وقت پیش برای بازدید از یک مهد کودک، به یکی از شهرستانهای جنوبی سوئد رفته بودم. در یکی از برنامه هایی که این مهد کودک برای ما تدارک دیده بود، فیلمی که از یک کودک سه ساله و یک کودک یک ساله گرفته بودند، برای ما نمایش دادند. مربی بچه ها قصد دارد که بچه ها را بیرون ببرد. عده ای از بچه ها که می توانند، خودشان لباسشان را بپوشند، مشغول لباس پوشیدن هستند و مربی هم به کودکان یکساله، لباس می پوشاند، کودک یکساله ای  منتظر است که نوبتش و شود مربی اش به وی کمک کند. بعد از چندی کودک یکساله از انتظار خسته می شود و خودش کاپشنش را می آورد و سعی می کند که آنرا بپوشد، وی موفق می شود که یک آستین کاپشن را بپوشد اما هرچه سعی می کند، موفق نمی شود که آستین دیگر را بپوشد. در این حین، کودکی که کمتر از سه سال دارد و خودش آماده شده است، متوجه تلاش این کودک یکساله می شود و به کمک وی می رود و به وی کمک می کند که کاپشنش را بپوشد. مربی وارد صحنه می شود و هر دو در آغوش می گیرد و تشویقشان می کند. چهره شاد، مغرور و راضی این کودکان واقعأ دیدنی بود. با چنان غروری به سوی درب خروجی گام، برداشتند که انگار، بزرگترین مشگل زندگی را حل کرده اند. تمام این قضیه به این بستگی دارد که مربی چگونه جوی را در مهد کودک ساخته و چه توقع و رابطه ای از و با کودکان دارد که آنها اینگونه برای خودکفایی خود، دست به تلاش می زنند.

 
در مثالی که در پایان قسمت دوم داشتیم، بخوبی مشاهده کردیم که کودکان خردسال حتی توانایی لباس پوشیدن به دوست کوچکتر خود را  نیز دارند. اشاره کردم که این بستگی دارد که مربی این کودکان با آنها چگونه برخوردی کرده است. خود ایشان اینگونه توضیح می دادند: ما هدفمان این است که محیط را برای رشد مستقل توانایی های کودک، آماده کنیم. اگر من چند بار در هنگام لباس پوشیدن این سؤال را مطرح کنم که، من لنگه کفش کارین را پیدا نمی کنم، حالا چه کار کنیم؟ یا  می خواهیم بریم بیرون، کی می تونه به من کمک کنه؟ کودکان ما با همین سؤالها، متوجه می شوند که آنها هم، به حساب می آیند و سعی می کنند که توانایهای خود را به آزمایش بگذارند. موفق شوند و به این ترتیب، تأیید بگیرند که این توانایی را دارند و خود را برای حرکت های بعدی، انجام کارهای پیچیده تر، آماده کنند. بخش مهم این موضوع این است که ما چه محیطی برای کودکان، آماده می کنیم. و ما چه برخوردی در شرایط متفاوت زندگی با کودکمان داریم؟ چه درکی داریم؟ آیا کودک را صحفه سفیدی می دانیم که ما مؤظف هستیم، کل داستان زندگی کودکمان را روی آن بنویسیم؟ یکی از متخصیصن آموزش کودکان می گوید، می توانید تصور کنید که کودکان، یک نهال کاج هستند، کافی است که در محیط مناسب خود، با آب و آفتاب کافی باشند، بقیه کار رشد و بزرگ شدنش را خودشان انجام می دهند و به دخالت بیش از حد ما نیازی ندارند.
درکی که جامعه بزرگسالان و پدران و مادران از کودک دارند، رابطه آنان و روش برخورد آنان را با کودک تعیین می کند.  کسانی که معتقد هستند، کودک گل خام کوره پزخانه است و باید آنرا فرم و شکل داد، هیچگاه نمی تواند محیطی مناسب برای آموزش و یادگیری کودک، فراهم کند. محیط مناسب کودک، تنها به داشتن دسترسی به قلم و کاغذ، وسائل بازی و حتی رفاه و محیط امن زندگی، محدود نمی شود. کودک به محیطی نیاز دارد که حس کنجکاوی نیازش را به تحقیق و آزمایش، تامین کند. منظورآزمایشگاهها پیچیده فیزیک و شیمی نیست. محیطی منظور است که برای کودک، سؤال ایجاد کند و کودک بتواند با اتکا به توانایهای خودش، سعی در پیدا کردن جواب بکند. ممکن است که همیشه کودک به جواب درستی نرسد، اما آن تلاش و کوششی که او برای یافتن جواب می کند، مهم و اصل است. اسباب بازیهایی گران قیمت با تکنیک پیشرفته  و مدرن که همه چیز آنها کامل است، کمک زیادی به رشد آموزشی کودک نمی کند. اما در عوض مقداری چوب و نخ و کارتن خالی، می تواند تخیل کودک را برای ساختن یک خانه، یک ماشین و هر نوع اسباب بازی و ماتریال دیگری، را جذب کند. 
چند بطری پلاستیکی، سطلی آب و مقدرای ماسه، کودک را به دنیایی از ساختن، آزمایش کردن و آموختن وارد کند. کودک توانا در همچین محیطی توانایش را به نمایش می گذارد، این تواناییها رشد می کنند و خود را برای دنیای بزرگسالی آماده می کند. در وحله اول ما بزرگسالان، مسؤلان جامعه، مسؤلین آموزشی و پدران و مادران باید درک و برداشت خود را از کودکان و توانایی های آنان تغییر دهیم و سپس باید محیط  کودک را بر اساس درک ”کودک توانا“، برای رشد وی مهیا کنیم.
در مهد کودکهایی که در ایتالیا، دانمارک، فنلاند و  سوئد، این درک ”کودک ناتوان“ کنار گذاشته شده است و محیطی مناسب براساس درک ”کودک توانا“ ساخته شده است، رشد تواناییهای این کودکان به مراتب بیشتر از مهد کودکهای سنتی است.