اين بحث، اولين بار براى نشريه کودکان مقدمند و در پاسخ به سؤال زير "آيا پدر و مادر حق دارند که نظرات و ديدگاهها سياسى، ايدئولوژيک و مذهبى خود را با توسل به تحميق، تحميل، تبليغ و يا استدلال و بحث به کودکان، منتقل کنند؟"، نوشته شد. در کنفرانس کودکان مقدمند، در 18 و 19 ماه فوريه 2005، اين بحث به زبان سوئدى از سوى نگارنده، ارائه شد. در حال حاضر اين بحث با تعغيراتى به صورت زير، منتشر مى شود.

منوچهر ماسوری مای ۲۰۰۵

انتشار سوم جولای ۲۰۱۱



بعنوان مقدمه:

راستش من خودم هم، بارها در طول زندگى و رشد بچه هايم، با اين سؤال مواجه شده ام. در بحثهاى خانواده گى و دوستانه، اين سؤالها هميشه به نوعى مطرح بوده است. راستش اگر بخواهم در يک سطر به سؤال شماجواب بدهم، جواب منفى است. يعنى اينکه هيچ پدر و مادرى حق ندارد که نظرات و فلسفه زندگى خود را چه مذهبى و چه غير مذهبى، چه خوب، چه بد، چه مضر با حال کودک و چه مفيد به حال وى، به او تحميل و تحميق، کند. البته مطمئنأ نه شما و نه خواننده گان شما، با اين جواب کوتاه من قانع نمى شويد و من هم همچين انتظارى ندارم. قبل از اينکه به استدالهاى خودم، به نفع جواب منفى ام بپردازم، به بررسى کوتاهى از، چگونگى شکل گيرى اين سؤال و همچنين استدالالهاى پدران و مادرانى که معتقدند، حق دارند که نظرات و عقايد مذهبى، سياسى خود را به کودکان خود، منتقل کنند، مى پردازم. مسلمأ همه پدران و مادران، در اين رابطه هم نظر نيستند. دسته اى اعتقاد دارند که اين حق هر پدر و مادرى است و حتى پدر و مادر حق دارند، کودک را بر مبناى سليقه و نظرات شخصى خود، تربيت کنند. اين دسته از پدران و مادران، خود را صاحب و مالک کودک مى دانند. شيوه تربيتى اين دسته، سنتى و روزمره است. از هر روشى سود مى جويند تا خواست خود را به کودک، تحميل کنند. در نزد ايشان، تنبه بدنى و روانى، جزيى از شيوه تربيتى است. اين گروه  و پدران و مادران مذهبی، معتقدند که کودکى که در يک خانواده مسلمان، به دنيا بيايد، مسلمان است. همچنين در خانواه، يهودى، يهودى است، در خانواده مسيحى، مسيحى است و کودک يک خانواده، غيرمذهبى(کافر) غيرمذهبى است. اين خانواده ها، حق و حقوق کودک را به هيچ وجه به رسميت نمى شناسند و براى کودک به عنوان يک انسان با حقوق برابر، ارزشى قائل نيستند. دسته اى ديگر که به دسته اول هم نزديک هستند، معتقدند که اين فقط حق پدران و مادرانى است که مذهبى هستند و به خدا نزديکند. کودک را هديه خدا به خويش مى دانند. خداوند براى اينکه آنان را در زندگى خشنود و خوشبخت کند به آنان کودکانى را ارزانى داشته است. اين دسته، کودک را بره اى تصور مى کنند که محتاج شبان است. اين همان تصوير و رابطه ايست که خود با خدا و امام خود، دارند. اين دسته از پدر و مادران به راحتى مى توانند، براى رضاى خاطر خدا و امام خود، کودک خويش را به سخترين مجازاتها برسانند و حتى تا به دانجا مى توانند پيش روند که حاضرند، کودک خويش را در مقدم خداى خود، قربانى کنند. ماجراى ابراهيم و پسرش، داستانى آشنا، براى اين خانواده هاست. اين خانواده ها به راحتى کودکى را که خلاف آنان، انديشه و تفکر کنند، طرد مى کنند. دسته اى ديگر از پدران و مادران، معتقدند که خانواده هاى مذهبى و سنتى، حق ندارند، نظرات خود را به کودکان خويش منتقل کنند، اما خانواده هاى امروزى و مدرن و لائيک، اين حق را دارند. چرا؟ چون اين پدران و مادران تحصيلکرده، هيچوقت، اشتباه نخواهند کرد. و مسلمأ اين به نفع کودکان ايشان است که از نظرات خوب، امروزى و مدرن پدران و مادران خويش، دنباله روى کنند. اين پدران و مادران فکر مى کنند که حق دارند، چون، هيچگاه از تنبه بدنى و خشونت و تهديد، استفاده نمى کنند بلکله با استدلال و توضيح و تشريح نظرات خود، توجه کودک را به اين نظرات و ايده ها، جلب مى کنند. کدام از اين پدران و مادران حق دارند؟ شما به کدام يک از اين پدران و مادران تعلق داريد؟ آيا گروه ديگر از پدران و مادران هم هست که چيز ديگر بگويند؟



استدلال های این پدران و مادران، کدام است؟

در قسمت پايانى مقدمه، چند سؤال مطرح شد،من به سؤال دوم نمى توانم جواب دهم، اين شما هستيد که مى توانيد به آن جواب بدهيد. اما به سؤال اول و سوم، مى توانم جواب دهم. جواب سؤال اول، کل موضوع بحث ما است، که به آن خواهيم پرداخت. اما سؤال سوم، بله پدران و مادرانى وجود دارند که به گونه اى ديگر فکر مى کنند. اين دسته از پدران و مادران بر خلاف ديگران، به هيچ وجه نمى خواهند که نظرات و ايده هاى خود را، به کودکان خود منتقل کنند. دلايل اين گروه از پدران و مادران براى اين موضوع گيريشان، مسلم با هم فرق مى کند. اما در اين امر مشترکند که با انتقال نظرات و ايده هاى خود به کودک، اولأ حقوق انسانى و مستقل کودک را زير پا گذاشته مى شود و دومأ به رشد مستقل فکرى، روانى و جسمى وى، آسيب جدى زده مى شود.



در هر صورت بررسى جواب اين سؤال را، من مايلم در در دو جنبه بررسى کنم. جنبه اول، جنبه حقوقى قضيه است. يعنى اينکه با توجه به حق و حقوق انسانى و قانونى کودک، پدر و مادر مى توانند، اينگونه رفتار کنند و رشد نظرات مسقل کودک را زير پا بگذارند؟ جنبه دوم، جنبه روانى قضيه است. يعنى اينکه در پى اين رفتار از سوى پدر ومادر، چه ضربه اى به کودک مى خورد. و رشد سالم روانى، فکرى و جسمى کودک، چه مى شود؟ جنبه حقوقى قضيه را بهتر است اول بررسى کنيم. حق و حقوق کودک عمومى است و ربطى به جا و مکان و يا ايده و مذهب پدر و مادر ندارد. حقوق کودک به اصولى تکيه دارد که حقوق جهانشمول انسان، بر آن مبنا است. دسته اول يعنى سنتيها، دسته دوم، مذهبيها و دسته سوم که شايد ما بتوانيم اصطلاحأ آنان را "روشنفکران" بناميم. اينان همگى در يک نظر مشترکند و آن اينکه آنها به عنوان پدر و مادر حق دارند که خوب و بد کودک خود را تعيين کنند. اين حقى است که آنان، نه تنها بطور طبيعى براى خود قائل هستند بلکه در پى اثبات اين حق، استدلالهاى خاص خود را نيز دارند. پدران و مادران سنتى که بر اساس سنتهايى که با آن بزرگ شده اند با کودک خود رفتار مى کنند. بدون اينکه اين امر را آگاهانه پيش ببرند، دست به اين کار مى زنند. و بطور روزمره سعى بر اين دارند که فکر، رفتار و حتى علائق کودک خود را تحت کنترل خود دربياورند. کودک ايشان بايد همانند ايشان به آينده، تحصيل، عشق و خوشبختى فکر کند. تعريفى که کودک ايشان از خوشبختى انسان مى دهند، بايد همانى باشد که اين پدران و مادران به آن معتقد هستند. استدلالهاى اين دسته بسيار ساده و عاميانه است. مانند، خوب حالا ما که به حرف پدر و مادرمان گوش داديم و هر چه آنها صلاح دانستند کرديم، مگه بد شديم؟ و يا، تا بوده و هست، هميشه پدر و مادر بودند که براى بچه هايشان تصميم مى گرفتند. و يا، مگر پدر و مادر، بد بچه اش را مى خواهد، نه!؟ شما در بحث با اين گروه، با از اين قبيل استدالها مواجه مى شويد.



پدران و مادران مذهبى، (در اين جا مد نظر من از مذهب، همه مذاهب رسمى و غير رسمى، سکتها و عقايد سازمان يافته ايست که انسان را بنده منبع قدرتى ناشناخته و يا شناخته شده مى داند که قوانين و مقرارات اين منبع، براين انسان لازم الاجراست.) کودک خود را لطف خدواند خويش به خود مى دانند. کودک بخششى است از جانب خداوند، براى خشنودى بنده مؤمن خود. اين گروه بر اساس قوانين و مقرارت الهى، کودک خود را "تربيت" مى کنند. اين گروه از پدران و مادران برعکس گروه اول از قوانين و مقرارتى مشخص و معينى پيروى مى کنند. بنابر اين، اينان هدف دارند و مى دانند که چگونه کودکى و با چه خصوصياتى بايد بزرگ کنند تا خداوند از آنان راضى باشد. اين دسته از پدر و مادران کودکان خود را وسيله اى براى معامله با خداى خويش، مى دانند. اينان کودک نافرمان را که مانند آنان سر تعظيم در برابر خداى آنان پايين نياورد، بسرعت برق طرد، مى کنند. گفتم که اینان در پرت کردن کودک نافرمان و غير مذهبى به کوچه، لحظه اى ترديد، نمى کنند. اينان تا به آنجا مى توانند پيش بروند که آماده اند کودک خود را در صورت ضرورت، قربانى خداى خويش کنند. داستان ابراهيم و پسرش، در دوره عروج جمهورى اسلامى در ايران، بارها اتفاق افتاد. استدالهاى اين گروه، خشک تر، خشن تر و بى ريشه تر از گروه اول است. شانس اينکه، گروه اول را بشود، در بحث و مجداله منطقى، قانع کرد، بسيار بيشتر است تا گروه دوم، به اين دليل ساده که گروه اول نظرات و مقررات مدون و نوشته شده اى ندارد. و همچنين به تجربه روزمره و زندگى شخصى خود و اطرافيانش، متکى است. از سنتهاى خانواده گى و يا محلى، تغذيه مى کنند. اما گروه مذهبيها، آئين و مقرات نوشته شده اى دارند، که تخطى از آن، جرمى نابخشودنى است و خداوند خاطى را، مجازات مى کند. اين گروه از پدران و مادران، در برابر بحثهاى روشنگرانه در باره حقوق کودکان، مقاومت بيشترى مى کنند.و اما گروه سوم و يا همان "روشنفکران"، استدلال ايشان، امروزى تر، جا افتاده تر و به ظاهر، منطقى تر است. اين دسته از پدر و مادران، خود را "عالم"، مى دانند. تحصيلکرده هستند و به علم و فنون امروزى و مدرن، آشنا هستند. معمول ترين استدلال اينان، اين است که چرا نه، مگر نه اينکه ايشان، به خرافات اعتقاد ندارند، به علم و دانش معتقد هستند. و مگر نه اينکه نظرات ايشان در مقايسه با گروههاى اول و دوم، مدرنتر و امروزى تر است. پس چرا نبايد که کودک خود را با گفتگو و بحث قانع کنند که نظرات و عقايد ايشان را بپذيرند. مثلأ درس خواندن و ادامه تحصيل که چيز بدى نيست. ورزش و حرفه اى شدن در يک رشته ورزشى که چيزى بدى نيست. موسيقى و يافتن مهارت در نواختن يک ساز، مگر بد است. مى شود بچه را سازمان داد که در فعاليتهاى ورزشى و موسيقى، شرکت کند. اين گونه آينده بهتر و خوشبخترى خواهد داشت. اينان معتقدند که نظرات فلسفى، اجتماعى و سياسى اشان، نه تنها کامل، بلکه به نفع انسان و بشريت معاصر هم هست. بر همين اساس ايشان، حق مسلم خود مى دانند که کودک خود را بر اساس اين نظرات و انديشه ها "تربيت" کنند. قانع کردن اين دسته که شما حق رشد مستقل فکرى و جسمى کودک را زير پا مى گذاريد، نه تنها ساده نيست که خيلى سخت و پيچيده است. چرا که اين دسته، مى پندارند که جواب همه سؤالها را دارند. بر هر دانشى، حتى علم روانشناسى و پداگوگى، احاطه کامل دارند.



حقوق کودکان، چه مى شود؟

روشها و دلايل اين گروه هاى مختلف، پدران و مادران با هم متفاوت است. عده اى با خشونت و زور و تحميل مى خواهند اين نظر خود را پياده کنند و عده اى ديگر، با بحث و گفتگو و قانع کردن کودک، مى خواهند اين کار را انجام دهند. اما با اينحال، همه آنان در يک امر، يعنى زير پا گذاشتن حق ابتدايى و انسانى کودک براى يک رشد مستقل فکرى، با هم مشترک هستند. براى من روشهاى اين پدارن و مادران اصلأ مهم نيست، مهم نتيجه اين روشها، است. کنوانسيون بين المللى حقوق کودک، هر چند ناقص و پر از اما و اگر است، اما در چند جا به استقلال رشد جسمى و روانى کودک، تاکيد کرده است. هر چند که دولتها بنا بر سياستهاى روز خود، تفسيرهاى متفاوتى از اين سند، به دست مى دهند، اما براى شروع مى توانيم به آن استناد کنيم. در بخش "حمايت کودکان در برابر سوءاستفاده" آمده است:"حکومتها با تکيه بر تمام امکانات قانونى، ادارى، اجتماعى و آموزشى، کودک را در مقابل هر شکل از رفتار سهل انگارانه با آنها، سوءاستفاده جنسى و تجاوز جسمى يا روانى، حمايت مى کند". من رفتار "سهل انگارانه" را اينگونه تفسير مى کنم. رفتارى است که رشد سالم و مستقل کودک آسيب مى بيند. اين رشد سالم و مستقل، شامل رشد جسمى، فکرى و روانى کودک، نيز مى باشد. همچنين "تجاوز روانى" من در همين حيطه مى بينم. يعنى "تجاوز به رشد مستقل فکرى و روانى کودک". در بخشهاى " آزادى عقيده"، آزادى مذهب، وجدان و افکار" و "حفظ محدوده شخص" به حق کودک براى يک رشد مستقل فکرى و روانى، با اما و اگرهايى تاکيد شده است. جمله " محدوه شخصى و خصوصى هيچ کودکى قابل تعرض نيست" را چگونه مى شود، تفسير کرد. مگر نه اينکه رشد مستقل فکرى کودک، يعنى اينکه کودک حق دارد، مستقلأ نظرات فلسفى، سياسى، مذهب و

علمى خود را، در روندى با رشدى طبيعى و به دور از اجبار و تحميق و تحميل، انتخاب و يا کشف کند. در بيانيه کنوانسيون حقوق کودک، اما و اگرهاى معمول قدرتمدارن به چشم مى خورد. اين اما و اگرها همانهايست که دولتها براى محدود کردن حقوق انسانى کل بشر، به کار مى گيرند. " حفظ امنيت ملى، نظم عمومى، اخلاق و عفت عمومى" نمونه هايى از اين اما و اگرهاست که دست دولتها را براى محدود کردن حقوق کودک و در واقع براى عدم حمايت از کودک در برابر تعرضهاى جامعه، به ويژه پدر و مادر و ديگر اعضاى خانواده، باز مى گذارد. همين سند ناقص کنوانسيون حقوق کودک، کافى است که بتوان به صراحت گفت که هيچ پدر و مادرى ولو، بهترينهايش، با بهترين ايده ها حق ندارند که عقايد خود را ولو با بحث و گفتگو به کودکان، منتقل کنند. اين امر، ابتدايى ترين حقوق انسانى کودکان را، زير پا مى گذارد. اما سند ديگرى هم هست که مى شود به آن مراجعه کرد. سندى مدرن تر و انسانى تر، سند آلترناتیو " کودکان مقدمند".



در اينجا نگاه کوتاهى به بیانیه حقوق کودک که پیشنهاد جلیل بهروزی و هما ارجمند است به تشکل  کودکان مقدمند مى کنيم. اين سند به وضوع و به روشنى، مرزبندى جدى خود را به هر گونه فشار و تحميلى و تحميقى به کودک، اعلام مى کند. اين سند برخلاف سند کنوانسيون، که به اجرا درآمدن سند حقوق بين المللى کودک را مشروط مى کند به اينکه اين اصل ارتجاعى دولتهاى ضد بشرى" حفظ امنيت ملى، نظم عمومى، اخلاق و عفت عمومى"، به خطر نيفتاد. به روشنی در مبانی این بیانیه آمده است:



٭
رفتار هر جامعه با کودکان محک ارزيابى درجه انسانى بودن و آزاد بودن آن جامعه است.

٭
منفعت کودکان بر هر ملاحظه و منفعت ملى، قومى، مذهبى، نژادى، اقتصادى، فرهنگى و ايدئولوژيک مقدم است.

٭
حيات پايه اى ترين حق هر کودک است. از اين رو جسم و روح کودکان بايد از هر نوع تعرضى مصون باشد.

٭
کودک ملک شخصى کسى نيست. پدر، مادر و دولت صاحبان کودک نيستند.

اين سند حقوق کودکان را جهاشمول مى داند و رفاه و سعادت کودک را مستقل از وضعيت مالى و خانواده گى کودک، امرى مى داند که بايد از جانب جامعه و مسؤلين آن پاسخ بگيرد. سند آلترنایتو کودکان مقدمند بر اصل رشد مستقل و آزادنه جسمى و روحى تاکيد مى کند و اين را يکى از اهداف خود مى داند. این سند بر آماده کردن محیط  برای رشد و شکوفایی آزادنه نیاز مادی و روحی کودک، تاکید ویژه ای دارد. رشد و شکوفايى آزادنه کودک با دخالت، تحميل و تحميق عقايد پدر و مادر، به هيچ وجه تامين نخواهد شد. در بخش بررسى تاثيرهاى روانى اين روش پدر و مادران بر کودک، اين موضوع را ثابت خواهيم کرد. همچنین در سند پایه ای کودکان مقدمند، تاکيد مى شود که يکى ديگر از اهداف این تشکل متوقف کردن هر گونه "تعرض به جسم و روح کودکان" است. ملاحضه مى کنيد که اين سند، برخلاف سند کنوانسيون، هيچ اما و اگرى را براى متحقق شدن حقوق جهانشمول کودک، به رسميت نمى شناسد. تعرض به روح و افکار کودک، چه بر خشونت و زور متکى باشد و چه بر تحميق و فريب کودک، نتيجه اش يکى است، ضربه خوردن به رشد مستقل و آزادانه روحى و فکرى کودک، اين آن تعرضى است که با روشنى تمام، سند پايه اى  و سند آلترناتیو کودکان مقدمند، نه تنها با آن مرزبندى دارد، بلکه عليه آن به مبارزه، خواهد پرداخت. اين اسناد معيار درجه انسانى و آزاد بودن هر جامعه را، رفتار آن جامعه، با کودکان مى داند. و بر اين اساس است که تشکل کودکان مقدمند، عليه جوامعى که رفتار نادرست و ضد انسانى با کودکان دارند، به مقابله بر مى خيزد و با تمام توان، سعى در افشاى فشارها و تعرضهاى که به حقوق کودکان مى شود، چه از جانب دولتها و ارگانهاى مشخص و متشکل و چه از جانب پدر، مادر و يا خويشان کودک، خواهد کرد. در بخش بعد به بررسى ضايعاتى تحميل عقايد و نظرات پدر و مادر به کودکان، خواهيم پرداخت. اين موضوع را

از جنبه روانى و پداگوگى آن بررسى خواهيم کرد.


اين روشها، چه آسيبهاى به کودک، مى زند!

در اين بخش، نوبت به بررسى آثار مخرب تحميل عقايد و نظرات پدر و مادران، به کودک مى رسيم. ابتدا به آن بخش از پدران و مادرانى مى پردازيم که براى رسيدن به هدف خود، يعنى تحميل فلسفه زندگى خود به کودک، از هر شيوه اى، حتى خشونت و تنبه بدنى، استفاده مى کنند. در نزد ايشان، تنبه بدنى و روانى، جزيى از شيوه "تربيتى" است. دو دسته نخست، يعنى پدران و مادران سنتى و مذهبى، در اين فهرست قرار مى گيرند. هر چند دلايل استفاده از خشنود و تنبه بدنى در نزد اين دو دسته فرق مى کند، اما آثارى که از اين شيوه بر روح و جسم کودک مى ماند، يکى است. تاثير منفى تنبه بدنى بر رشد سالم جسمى و روانى کودک، در اين دوره از تاريخ، نه تنها بر قسمت بزرگى از مردم دنيا، روشن است. بلکه در بسيارى از کشورها، تنبيه بدنى غير قانونى است. در بيست سال اخير، کشورهاى بيشترى، تنبيه بدنى کودک را، ممنوع اعلام کرده اند. بخشى مهمى از تنبیه بدنى، تنبیه روانى است. يعنى اينکه از آغاز داد زدن بر سر کودک و تهديد وى به کتک زدن تا انجام اين عمل، کودک در برزخى از ترس و احساس عدم امنيت، زندگى مى کند. معمولأ کتک زدن کودک به وسيله پدران و مادران، همراه است با فحش و بد و بيراه و تحقير. حتى اگر همراه با اين نباشد، نفس تنبيه بدنى، تنبيه روانى است. خورد کردن روحيه تنبيه شونده، مد نظر است. بسيار عجيب نيست که از شکنجه جسمى براى درهم شکستن روحيه زندانيان، در زندانهاى کل تاريخ استفاده شده و استفاده مى شود. کتک زدن کودک، رفتارى حيوانى است که مضمونى جز اين ندارد که "کودک" ارزش انسانى برابر با ما را ندارد. اين حس را کودک لمس مى کند و به خود مى گيرد. بعد از تکرار عمل تنبيه بدنى کودک، اين حس، يعنى بى ارزشى، ترس، ناامنى و عدم اعتماد به نفس، به احساس دائمى کودک تبديل مى شود. کودکى که دائمأ مورد آزار اذيت جسمى قرار مى گيرد، کودکى است با روحيه بسيار ضعيف، متزلزل، بى ثبات و شکننده. اين کودک قدرت تصميم گيرى مستقل خود را از دست مى دهد. شهامت مقابله با مشگلات درسى، مدرسه و زندگى را، ندارد. در خانواده هاى مذهبى، اعم از مذهبهاى بزرگ مانند اسلام و مسيحت تا سکتهاى عجيب و غريب امروزى، کودک، بويژه کودکان دختر، مورد اذيت و آزار بيشتر قرار مى گيرند. در خانواده مسلمانانى که بر اعتقاد اسلامى خود بسيار راسخ و جدى هستند، کودکى که جنس موئنث دارد، وضعيت بسيار وحشتناکى دارد. در کشورهاى اسلامى خاور ميانه، استفاده از حجاب، نه تنها در بسيارهاى از خانواده هاى اسلامى، اجبارى است، بلکه در بسيارى از کشورها، قانون کشورى است. حجاب بر سر يک دختر نه ساله کردن، وى را از بازى آزادنه با دوستان پسرش، ورزش کردن، شنا و خيلى ديگر از رشته هاى ورزشى، محروم کردن، مساويست با خفه کردن رشد آزادانه روحيات و خصوصيات اخلاقى يک انسان، اين مانند اين است که کودک شما، از تجربه و آموزش بخشى از دنياى امروز محروم شود. و در بزرگسالى، چگونه همچين کودکى مى تواند، مشگلات زندگى در اين دنيا، را بفهد و حل کند. بخشى از خانواده هاى مسلمان که در اروپا زندگى مى کنند، مدعى هستند که نه تنها حجاب را، بلکه هيچکدام از قوانين اسلامى را به کودک خويش، تحميل نمى کنند. اينان مدعى هستند که کودک ايشان، داوطلبانه، چادر سر مى کند، نماز مى خواند و به مسجد مى رود. کودکى که همکلاسيهايش، هيچکدام حجاب ندارند، نماز نمى خوانند، به جاى مسجد و کليسا به ديسکو مى روند و قيد و بندهاى جامعه را به مسخره مى گيرند. اگر فرض کنيم که اين ادعا درست است که ايشان از تحميل و خشونت، استفاده نمى کنند، چگونه بايد  اين تنقاض را تحلیل کرد. حتمأ شما به عنوان پدر و مادر برايتان اتفاق افتاده که در حضور فرزندانتان، خصوصيات کودکى که مد نظر شما است و مى تواند عشق شما را به خودش، بخرد، را ترسيم کنيد. براى اينکه من بتوانم کودکم را وادار کنم که آنچه که من فکر مى کنم درست است بکند، کافى است که بگويم که " چقدر تو با روسرى قشنگتر مى شوى"، چقدر رنگ اين چادر به تو ميآد"، من عاشق بچه ايم که نماز مى خواند و به مسجد مى رود". کودک من براى جلب عشق من

به خود، تمام تلاش خود را مى کند تا آرزوهاى گفته و ناگفته مرا، در مورد خويش، جامعه عمل بپوشاند. براى يک کودک 9 ساله هيچ چيز در دنيا، مهمتر، تعين کننده تر، آرامش دهنده تر و لذت بخشتر از عشق پدر و مادر و ابراز اين عشق نيست. اين بخش روانى و ظريف زندگى کودک است که همه چيزش را از خانواده، پدر و مادر مى گيرد. لازم نيست پدر و مادرى با کتک و توهين چيزى را به کودکى تحميل کنند، کافى است که شرط دوست داشتن و عشق خود را به کودک، ابراز اين شرط مى تواند مستقيم و يا غير مستقيم باشد، انجام نظرات خود، اعلام کنند. کودکى که کشف کنند، پدر و مادرش وى را به خاطر اين کار و يا آن نظر دوست دارند و يا ندارند، هر کارى خواهد کرد که خود را به شکل دلخواه پدر و مادر دربيآورد. کودک ما در عالم کودکى خود، با دانش و آگاهى که در چند سال اول زندگى خود، اندوخته است، خانواده، برايش مهمتر از هر خواست و آروزى است. کودک ما که از زمان تولد تا به حال با ما زندگى کرده است، آلترناتيو ديگرى را نمى شناسد. به اين ساده گى نيست که کودکى نه ساله بتواند، شورش کند و در مقابل خواست پدر و مادر خود قد علم کند. شما خود کودک بوديد و حتمأ اين احساس را داشتيد. و اگر به کودکتان دقت ////

کنيد و اين موضوع را براى آزمايش هم شده، تست کنيد. حتمأ احساس کودکتان را خواهيد شناخت.

گفتيم که کودک ما، آنقدر به ما وابسته است و آنقدر ذهن کوچک و ساده اش، پاک است، که حتى اگر ما با تنبيه و داد و بيداد، بيگانه باشيم، کافى است که او بو ببرد که ما از او "چه خصوصياتى" انتظار داريم، او تمام تلاشش را خواهد کرد که براى جلب محبت ما، آن خصوصيات مورد نظر ما را کسب کند. اين مسئله خيلى حساس است و به سادگى نمى توان از کنار آن گذاشت.شما حتمأ، مايلکل جکسون را مى شناسيد. سلطان پاپ جهان. از نظر پسر من، مايلکل يک خدا است. خداى موزيک، خداى رقص، خداى هنر. البته خيلى جاها، او حق دارد، واقعأ، مايلکل جکسون هنرمند بزرگى است. اما وقتى، اين رسوايها را، مايکل به بار آورد، من با پسرم، بر سر اين موضوع که آيا حقيقت دارد، يا نه، بحثمان شد. يکى از استدلالهاى او خيلى جالب بود، وى گفت: ببين پدر به اين موضوع توجه کن که مايکل دوران کودکى خيلى وحشتناکى داشته، پدرش مجبورش مى کرده که روزى 12 تا 14 ساعت تمرين کنه، حق بازى با دوستانش را نداشته، اصلأ مايکل مثل يک بچه معمولى بزرگ نشده، توى  فابریک جکسنها توليد شده که بشه، سلطان پاپ و شده، اما، مريضه و بدبخت، من فکر نمى کنم حتى اصلأ توانايى داشته باشه که يک سکس معمولى داشته باشه، چه برسه به سؤاستفاده از ديگران". اين نظر پسر من بود، با اينکه او بلاخره مى خواست از مايکل دفاع کنه، کارى ندارم، اما اين که مايلکل قربانى و مريضه و دليل اين امر را رفتار پدر مايکل مى دانست، برايم جالب بود. رفتار پدرى که خوشبختى فرزندش را هدف قرار داده بود. خوشبختى که او براى پسرش معنى مى کرد. شغلى که او از همان نوزادى، براى مايکل، در نظر گرفته بود. همه مى دانند که مايکل از پاپ هم طرفدار بيشتر داره، و اگر همين الان حتى بعد از اينمهه رسوايى، وارد هر کشورى بشه، ميليونها نفر به استقبالش، مى روند. اين انسان به استناد داستان زندگيش، قربانى انتقال نظرات و افکار پدر به وى، است. پدر وى که منظور بدى نداشته، مى خواسته که مايلکل يک هنرمند، بزرگ شود، پولدار و قدرتمند، شود، که شده است. اما آيا واقعأ مايلکل، با داشتن اين همه شهرت و ثروت، خوشبخت است. نه؟ به استناد زندگى نافرجامش و به استناد، هيبت نابود شده اش، نه، او خوشبخت نيست. و هيچ کودکى خوشبخت نخواهد شد، اگر بر اساس نظرات و افکار پدر و مادرش شکل، بگيرد. اولين و مهمترين مشگل اين کودکان اين است که "من" خويش را نمى شناسند. و در طول زندگى بزرگسالى، در جستجوى اين "من" هستند. به هر درى مى زنند، تا "خود"شان را پيدا کنند. معمولأ هم اين درها، يا بسته يا به بيراهه، منتهى مى شود. کودکى که مثل مايکل، يک رشد سالم فکرى و جسمى مستقل نکرده باشد، تا به ابد، خود را به شکل آدمهاى ديگر در مى آورد، تا شايد اين "من" گمشده خود را پيدا کند. اين "من" براى هر انسانى ويژه و خاص است. براى همين هم هست که انسانها، اين همه با متفاوت هستند، و تقريبأ غير ممکن است که شما، دو انسان را، پيدا کنيد که همه چيز آنان، جسمى، روحى اخلاقى يکى باشد. رشد مستقل فکرى و روحى و به دور از هر گونه دخل و تصرف کودک، اين "من" ويژه خاص وى را مى سازد. اين "من" هر چه باشد، خوب و بد ازنظر ما، دوست داشتنى و يا قابل نفرت، اين آن  ///

/ماتريالى است که کودک مى تواند، با تکيه به آن، خوشبختى و آسايش خويش را کشف کند.  
اين "من" که براى هر فرد ويژه گى خاص آن فرد را دارد، در زندگى انسان نقش تعيين کننده را دارد. همين "من" است که موفقيتها و شکستهاى زندگى را براى انسان، رقم مى زند. به آنها معنا و مفهومى دگرگونه با برداشت ديگران مى دهد. و

در اين بخش به سراغ گروه سوم، مى رويم. پدر و مادرانى که خود را "روشنفکر"، "امروزى" و "مدرن" قلمداد مى کنند. عمدتأ تحصيلکرده هستند. وضعيت مالى و شغلى خوبى دارند. اين گروه هم اعتقاد دارند که کودک خود را بايد آنگونه "تربيت" کنند که آنها تشخيص مى دهند، درست است. استدلال ايشان را در بخش نخست بررسى کرديم. منطق ايشان قوى است و بسيار حق به جانب، هستند. از خشونت، استفاده نمى کنند. از اينکه نيت خير دارند، کاملأ حق با ايشان است. در ميان اين عده انسانهاى يافت مى شود که براى آزادى و حقوق انسانها فعاليت و مبارزه مى کنند. آدمهاى منفى نيستند که به ديگران نظر خود را تحميل کنند. نظرشان اين است که وقتى مى شود، کودک را به گونه اى تربيت کرد که خوشبخت شود، آينده اى مطمئن داشته باشد، چرا نکنند. اينان کودک خويش را به کلاسهاى گوناگون ورزشى، موزيک و درس مى فرستند تا از کودک خود يک ورزشکار حرفه اى، موزيسين و يا دکتر و مهندس، بسازند. ظاهرأ، اين دسته به کودک خويش، چيزى تحميل نمى کنند. با کودک خويش، بحث مى کنند و کودک خويش را قانع مى کنند که اين روش پيشنهادى آنان، بسيار بهتر است. تصور کنيد که من در مقام پدر با کودک 8-9 ساله ام به بحث بنشينم. امتيازياتى که دارم، دانش و تجربه، پنج برابر کودکم، امتياز پدرى، عشق کودکم به من و چيزى که معمولأ در تحليل اول در نظر گرفته نمى شود، قد و قواره فيزيکى من، اين امتيازياتى است که من دارم. به نظر شما، کودک من در برابر من شانسى دارد؟ آيا اين يک بحث يکطرفه نخواهد، بود. اين يک عرصه نابرابر بحث و گفتگو با کودک است. استدلال اين دسته از پدر و مادران که ما چيزى را به کودکمان تحميل نمى کنيم، بيشتر شبيه يک شوخى بى مزه است. شخصيت کودکى که اين گونه، تحميق مى شود، با کودکى که با تهديد و تنبيه بزرگ مى شود، فاصله زيادى با هم ندارند. کودکان دو شخصيتى و چند شخصيتى، حاصل همين تحميلها و تحميقها، است. در ميان بخشى از نوجوانان و جوانان ايرانى، به خوبى مى توانيد اين دو شخصيتى را مشاهده کنيد. در خانه يک رفتار و شخصيت و در مدرسه، يک نوع ديگر و در کنار دوستان، نوع ديگر. سردرگمى اين نوجوانان و جوانان، در ميان اين شخصيتها، داستان غم انگيزى است که زندگى بسيارى از آنان را، به تباهى مى کشاند. بسيارى در نيمه راه، درس، ورزش و يا آموزش موسيقى که پدر و مادر براى آنان در نظر، گرفته اند، رها مى کنند و به دنبال شخصيت واقعى خود، همان "من" که مى بايست در يک فضاى مستقل و آزاد، شکل بگيرد، دربدر جاده هاى تخيلى زندگى مى شوند. زندگى واقعى و مسؤليتهاى روزمره زندگى، برايشان، به شکنجه اى روزمره تبديل مى شود. هر شکستى در فعاليتها و تلاش هايشان براى تعغيير ريل زندگى، ولو کوچک مى تواند، آنها را به مرز نابودى بکشاند.

جمعبندى و نظرات آلترناتيو!

به نظر مى رسد به بخش پايانى اين بحث رسيديم. نظرات گروه هاى مختلف پدر و مادرانى که اعتقاد دارند که بايد سرنوشت کودک خود را در دست بگيرند و آينده وى را طراحى کنند را با هم بررسى کرديم. در اين بررسى حتمأ متوجه شديد که مرز بين اين گروه هاى به ظاهر متفاوت، چقدر کمرنگ است. هر چند هم اگر اين تفاوتها واقعى باشد، نتيجه اين نوع تفکر، يکى است. متدهاى برخورد با کودک، تحميل و تحميق، چه با روشهاى خشن، تنبه و داد و بيداد، چه با ملايمت و گفتگو، کودک مورد بحث را از فضايى آزاد و مستقل، محروم مى کند. شخصيت مستقل و منحصر به فرد وى، يعنى همان "من"، فرصت شکوفايى و رشد پيدا نمى کند. رشد مستقل روانى و فکرى کودک، با تحميل

نظرات و خواسته هاى پدران و مادران در مراحل شکل گيرى خود، يعنى دوران کودکى و نوجوانى، آسيب بسيار جدى مى بيند. که سردرگمى کودک را در ميان شخصيتهاى متفاوتى که در طول اين رشد، بر او تاثير گذاشته اند، به دنبال دارد. به همراه اين سردرگمى، عدم اعتماد به نفس، ضعف در برخورد با مشگلات روزمره مانند درس، بازى، دوستان و خانه را هم بايد اضافه کرد. همچنين ترس از شکست و عدم موفقيت، در نزد گروهى از اين کودکان، چنان بزرگ است و بر آنان مسلط، که اينان ترجيح مى دهند، دست به کارى نزنند. اين نوع کودکان هر نوع شکستى را، ولو کوچک و بى اهميت، مانند مسابقه دو با دوستان از مدرسه تا خانه را به شدت بزرگ مى کنند و بالطبع خود را کوچک و کوچکتر. تاييد اين موضوع شايد، براى تعدادى از همين کودکان که به سن جوانى و يا بزرگسالى رسيدند، مشگل باشد. ايشان در نگاه اول خود، به دوران کودکى خويش، نمى توانند کشف کنند که، چيزى به آنان تحميل شده باشد. مثلأ دخترى که به سن بيست سالگى رسيده است و حجاب اسلامى به تن دارد، در برخورد اول مى تواند مدعى شود که کسى اين حجاب اسلامى را به او تحميل نکرده است. اما اگر به کمک يک روانکاو، عميقأ شرايط رشد وى، در دوران کودکيش، بررسى شود، او به سرعت متوجه خواهد شد که شعار "اين حجاب انتخاب من است"، يک دروغ بزرگ است که او به خودش قبولانده است. اگر همين دختر، متولد شده در يک خانواده مسلمان، اما در خانواده اى غير مسلمان بزرگ مى شد، آيا باز هم روسرى به سر داشت؟ مسلمأ نه. کودکى که با روسرى بزرگ مى شود، در جوانى نمى تواند به سادگى تشخيص بدهدکه آيا اين انتخاب وى از زمان کودکى بوده است، يا نه؟ هر خصلت، اخلاق و تفکرى ديگر را هم نمى توان، به سادگى تشخيص داد که آيا اين، انتخاب مستقل شخص در دوران کودکى وى بوده است و يا تحميل ديگران است. تخريب شخصيت مستقل کودک، خودش را در رفتارها و هنجارهاى کودک، در زمان و مکان مناسب نشان خواهد، داد. جوانى که هنوز در محيط خانواده گى خويش، زندگى مى کند، روابط پيرامونى اش، عمدتأ، روابط پدر و مادرش است، و يا دوستانش، مانند خود وى در کابوس چند شخصيتى دست و پا، مى زنند، به راحتى نمى تواند، تشخيص دهد، که اين و يا آن، رفتار، فکر، خصلت، به وى تحميل شده است. اين قربانيان تحميل افکار و عقايد پدر و مادر، به فضاى مناسب و دور از هر تهمت و تحقير و برچسب نياز دارند، تا بتوانند، شخصيت واقعى خود را در زير آوار تحميل سلايق و علايق، خصلت ها و افکار ديگران، بيرون بکشند. در بسيارى از مواقع تنها مى توان در يک مقايسه، کشف کرد که چه آسيبى "من" در دوران رشدم، ديده ام که اگر اين آسيب نبود، "من" کسى در موقعيتى ديگر بود.اما همه پدران و مادران، مانند گروههاى که ما بررسى کرديم فکر نمى کنند. هستند بسيار از پدران و مادران، از جمله خود من، که حاضر نيستند به هيچ وجه نظرات و افکار خود را، هر چند هم انسانى، مدرن و امروزى باشد، به کودک خويش تحميل کنند. ما معتقد هستيم که خوشبختى و سعادت کودکمان، در گروه رشد مستقل روانى و فکرى وى است. مسلم کودک ما به آنچه که ما مى گويم، عمل نمى کند، بلکه به رفتار ما، نگاه مى کند و از آن مى آموزد. پس اين نگرانى که ممکن است کودک يک خانواده مدرن، امروزى و انسان، به يک فاشيست ضد انسان تبديل شود، جاى بزرگى در محاسبات ما، ندارد. اگر واقعأ رفتار ما، انسانى، مدرن و با احترام به حقوق کودک و ديگران باشد، خطر اين که، کودکان ما، به شخصيتهاى مخرب اجتماعى، مذهبى، فاشيسم، مبدل شوند، بسيار ناچيز است. ما بايد در رفتار روزمره خود، با کودکمان، حداکثر تلاش خود را بکنيم که نظر، ايده و سليقه اى را به وى تحميل نکنيم. البته بحث و گفتگو با کودکانمان، مادام که قصد ما، تحميق وى نيست، نه تنها مظر نيست، بلکه به رشد مستقل نظرى و فکرى وى، کمک بسيارى مى تواند بکند. در اين بحث و گفتگو ها کودک ما، مى آموزد که چگونه اظهار نظر کند، چگونه از نظرات و ايده هاى خود، دفاع کند. اين امر به وى اين شانس را مى دهد، که نظرات و افکار خويش را مستقلأ، پى ريزى کند. تحقير و مسخره کردن، نظرات کودک، يکى از بدترين سلاحها، براى تخريب شخصيت مستقل کودک است. توجه کنيد که اين يک کودک، حتى اگر 17-18 ساله باشد، است که اظهار نظر مى کند. راه حل براى مشگلات دنيا، مى دهد. مادام که ما، با احترام متقابل، با نظرات کودکانمان برخورد کنيم، پروسه رشد مستقل روانى و فکرى وى را، سرعت مى بخشيم. و اگر عکس اين باشد، نه تنها، ترمز اين رشد،

خواهيم شد، بلکه رشد کل اين پروسه را به خطر، خواهيم انداخت.  بحث کلی من این است که فرقی نمی کند که  پدران و مادران افکار مذهبی، راسیستی، سنتی  و یا نظرات انسانی، مدرن، سوسیالیستی  و کمونیستی دارند، در هر صورت با انتقال این افکار به کودک، آن رشد  و شکل گیری  ”من“ کودک آسیب می بیند. عده ای معتقد هستند، چون افکار مسلط در جامعه که از طریق مدیا  کانا لهای رسمی مانند مدرسه به کودک منتقل می شود، مسموم است، پس ما باید با منتقل کردن افکار خود به کودک از وی در مقابله این حملات مسموم، دفاع کنیم. من به هیچوجه این استدلال را قبول ندارم. چون نتیجه یکی است و کودک در هر صورت نمی تواند آن ”من“ ویژه خود را پایه ریزی، شکل و رشد داد. تنها پیشنادی که به این پدران و مادران دارم این است که با کودک خود وارد یک گفتگوی دوجانبه ، با هدف رشد اطلاعات عمومی و همچنین توانایی کودک در بحث و استلال، شوند. و زمانی که کودک به سنی (این مرز سنی ، نزد هر کودکی متفاوت است. پیشنهاد من از15-16 به بالا است)  رسید که می تواند از نظرش دفاع کند و نظرات دیگران را مورد بررسی و انتقاد قرار دهد، با او وارد بحث و مناظره برای قانع کردن، مانند هر بزرگسال دیگری، وی شوند.  

در پايان بايد، اضافه کنم که ما پدران و مادرانى که براى خوشبختى کودکانمان، هر کارى، مى کنيم. بايد با تعمق بيشترى، رفتارمان را با کودکانمان، بررسى کنيم. بررسى روزمره اين رفتارها، به ما اين شانس را، مى دهد که اگر، در شرايطى غير متعارف، چيزى را به کودکمان، تحميل کرده ايم، آنرا کشف کنيم و سعى در بازسازى آسيبى که وى از اين رهگذر، خورده است، بکنيم. من فکر مى کنم که رفتار ما، پدران و مادرانى که در آغاز سده 21 زندگى، مى کنيم، بايد، بسيار متفاوتر از، نسل گذشته امان، باشد. کودکان ما، آينده ما هستند. اين تنها، يک شعار نيست. يک واقعيت مهم، در آن نهفته است. ما در رقم زدن جامعه اى که فردا، کودکان ما، تشکيل مى دهند، نقش داريم. اين نقش بسيار مهم و جدى است. کودکان ما بايد، در محيطى آزاد و مستقل از هر قيد و بند، مذهبى، سنتى و عقيدتى، بزرگ شوند. انتخاب روش و منش زندگى، براى آنان بايد، آزادنه و بدور از هرگونه تحميل و تحميقى باشد.